تبلیغات
وبلاگ خلفای شیعه و سنی از کتب شیعه و سنی

عمر نسبت هذیان به رسول خدا(ص) داد

از تمامی دوستان معذرت میخواهم که این توهین بزرگ عمر به پیامبر اکرم (ص) را می نویسم. باور بفرمایید بنده نیز از نوشتن این مطالب شرمناک هستم. ولی چه کنیم که وظیفه است. و حقیقت را باید به گوش همه برسانیم.

ونکته ای هست که درباره معنی کلمه:ان الرجل لیهجر که من جرات معنی این کلمه رو ندارم دوستانی که میخواهند در لغت عربی متوجه معنی این کلمه شوند به این سخنرانی که برای یکی از اساتید در ایام فاطمیه هست گوش دهند (دانلود سخنرانی)

از ماجراهاى تلخ صدر اسلام ، ماجرایى است که در پنج شنبه آخر عمر رسول خدا صلی الله علیه وآله اتفاق افتاد . در آن روز که پیامبر در بستر بیمارى بود و پس از آن به شهادت رسید ، به حاضران فرمود :
براى من قلم و دواتى حاضر کنید ، تا نامه اى بنویسیم که پس از آن هرگز گمراه نشوید .
عمربن خطاب و همراهان و همفکرانش ، با عبارت تند نسبت به رسول خدا صلی الله علیه وآله ، قلب آن حضرت را به درد آوردند به طوری که حضرت دستور داد که آنان از منزل حضرت خارج شوند.
بخاری داستان را این گونه تعریف می‌کند :
عَنِ ابْنِ عَبَّاس رضى الله عنهما أَنَّهُ قَالَ یَوْمُ الْخَمِیسِ، وَمَا یَوْمُ الْخَمِیسِ ثُمَّ بَکَى حَتَّى خَضَبَ دَمْعُهُ الْحَصْبَاءَ فَقَالَ اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم وَجَعُهُ یَوْمَ الْخَمِیسِ فَقَالَ " ائْتُونِی بِکِتَاب أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا ". فَتَنَازَعُوا وَلاَ یَنْبَغِی عِنْدَ نَبِیّ تَنَازُعٌ فَقَالُوا هَجَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم .
ابن عباس می گفت: روز پنجشنبه وچه روزی بود آن روز وگریه کرد که اشک چشمش سنگریزه هارا خیس کرد، سپس گفت: روز پنجشنبه درد بر رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) شدید شد ، فرمود : کاغذی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که هرگز گمراه نشوید ، حاضران اختلاف کردند در حالیکه چنین عملی در حضور پیامبر خدا شایسته وسزاوار نبود، گفتند : او بیمار است و هزیان می گوید .
البخاری الجعفی ، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای۲۵۶هـ) ، صحیح البخاری ، ج ۳ ، ص ۱۱۱۱ ، ح۲۸۸۸ ، کتاب الجهاد والسیر ، بَاب جَوَائِزِ الْوَفْدِ هل یُسْتَشْفَعُ إلى أَهْلِ الذِّمَّهِ وَمُعَامَلَتِهِمْ ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا ، ناشر : دار ابن کثیر ، الیمامه - بیروت ، الطبعه : الثالثه ، ۱۴۰۷ - ۱۹۸۷ .

ابن اثیر در النهایه می‌نویسد :

أهْجَر فی منطقه یُهجِر إهجارا : إذا أفحش ، وکذلک إذا أکثر الکلام فیما لا ینبغی... والقائل کان عمر .
أهَجَرَ ، یعنی سخنان ناشایست گفت ، و همچنین وقتی که بیش از اندازه در آن چه شایسته و سزاوار نیست سخن بگوید . گوینده این سخن عمر بن خطاب بوده است .
الجزری ، أبو السعادات المبارک بن محمد (متوفای۶۰۶هـ ، النهایه فی غریب الحدیث والأثر ، ج ۵ ، ص ۲۴۴ ، تحقیق طاهر أحمد الزاوى - محمود محمد الطناحی ، ناشر : المکتبه العلمیه - بیروت - ۱۳۹۹هـ - ۱۹۷۹م .
الأفریقی المصری ، محمد بن مکرم بن منظور (متوفای۷۱۱هـ) ، لسان العرب ، ج ۵ ، ص ۲۵۴ ، ناشر : دار صادر - بیروت ، الطبعه : الأولى .
عینی در شرح صحیح بخاری در این باره می‌گوید :
هذه العبارات کلها فیها ترک الأدب والذکر بما لا یلیق بحق النبی صلى الله علیه وسلم ، ولقد أفحش من أتى بهذه العباره .
العینی ، بدر الدین محمود بن أحمد (متوفای۸۵۵هـ) ، عمده القاری شرح صحیح البخاری ، ج ۱۴، ص ۲۹۸ ،

غزالی در کتاب سر العالمین می‌نویسد :
ولما مات رسول الله صلى الله علیه وسلم قال قبل وفاته ائتوا بدواه وبیضاء لأزیل لکم إشکال الأمر واذکر لکم من المستحق لها بعدی. قال عمر رضی الله عنه دعوا الرجل فإنه لیهجر .
رسول خدا (ص) قبل از وفاتش فرمود : کاغذ و دواتی بیاورید تا نزاع و اختلاف در خلافت را از بین ببرم و کسی را که سزاوار خلافت بعد از من است معرفی کنیم . عمر گفت : این مرد را رها کنید که هذیان می‌گوید .

الغزالی ، أبو حامد محمد بن محمد (متوفای۵۰۵هـ) ، سر العالمین وکشف ما فی الدارین ، ج ۱ ، ص ۱۸ ، تحقیق : محمد حسن محمد حسن إسماعیل وأحمد فرید المزیدی ، ناشر : دار الکتب العلمیه - بیروت / لبنان ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۲۴هـ ۲۰۰۳م


صحیح بخاری :ج ۱ ص ۳۶ حدیث ۱۱۴

ترجمه قسمت مشخص شده : بعد از اینکه پیامبر قلم وکاغذ خواست برای نوشتن وصیت نامه ی خویش عمر گفت : بدرستیکه درد و مرض ِ مرگ بر نبی فشار اورده است( هذیان میگه )کتاب خدا نزد ماست و همان برای ما کافی است.



ادرس حدیث: صحیح بخاری ج ۴ ص ۳۱ حدیث ۳۰۵۳ کتاب الجهاد و السیر . ترجمه قسمت مشخص شده :

عمر و همراهانش گفتند : رسول الله هذیان میگوید !!!!


صحیح مسلم ج ۵ ص ۷۵ حدیث ۴۱۲۴

معجم اوسط طبرانی ج ۵ ص ۲۸۸

معجم الزوائد الهیثمی ج ۹ ص ۳۴

کنزل العمال متقی اهندی ج۵ ص ۶۴۴

طبقات ابن سعد ج ۲ ص ۲۴۳

مسند احمد ج ۳ ص ۲۴۳

مسند احمد ص ۲۹۳

کامل ابن اثیر ج ۲ ص ۳۲۰

فتح الباری ابن حجر عسقلانی ج ۸ ص ۱۰۱ دار المعرفه للطابعه و النشر بیروت - لبنان

کشف الغمه ج ۲ ص ۴۷ ابن ابی افتح الاربلی دار الاضواء بیروت لبنان

و . . .

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 فروردین 1390    | توسط: علیرضا مدل    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

یهودیان به عمر بن خطاب لقب فاروق دادن

طبق روایات صحیح السندی كه در بسیاری از كتاب‌های اهل سنت وجود دارد که دو لقب صدیق و فاروق از القاب اختصاصی آقا امیر المؤمنین علی علیه السلام بوده است ؛ اما اهل سنت تلاش كرده اند كه این فضلیت را برای دو خلیفه غاصب خود نقل كنند.

که ما اینجا به دو روایت اکتفا می کنیم
ابن ماجه قزوینی در سننش كه یكی از صحاح سته اهل سنت به شمار می‌‌آید ، با سند صحیح نقل كرده‌:
عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِیٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا الصِّدِّیقُ الْأَكْبَرُ لَا یَقُولُهَا بَعْدِی إِلَّا كَذَّابٌ صَلَّیْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِینَ .(1)

عباد بن عبد الله گوید : علی علیه السلام فرمود : من بنده خدا ، برادر رسول خدا و صدیق اكبر هستم ، پس از من جز دروغگو كسی دیگر خود را «صدیق» نخواهد خواند ، من هفت سال قبل از دیگران نماز می‌خواندم .

قد قال هو علیه السلام (علی بن ابیطالب): انا الصدیق الاكبر، و انا الفاروق الاول، اسلمت قبل اسلام الناس.....(2)


همچنین علمای اهل سنت، صریحا گفته‌اند كه یهود، عمر را فاروق نامیدند! و نه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم :

قال بن شهاب بلغنا أن أهل الكتاب كانوا أول من قال لعمر الفاروق وكان المسلمون یأثرون ذلك من قولهم ولم یبلغنا أن رسول الله صلى الله علیه وسلم ذكر من ذلك شیئا .(3)

ابن شهاب گوید : این گونه به ما رسیده است كه اهل كتاب نخستین كسانی بودند كه به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن آن‌ها متأثر شدند و این لقب را در باره عمر استعمال كردند و از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم هیچ مطلبی در این باره به ما نرسیده است


و نیز ابن كثیر دمشقی سلفی در ترجمه عمر بن الخطاب در كتاب معتبر البدایة والنهایة می‌نویسد :

عمر بن الخطاب بن نفیل بن عبد العزى ... أبو حفص العدوی ، الملقب بالفاروق قیل لقبه بذلك أهل الكتاب(4)

عمر بن الخطاب ... ملقب به فاروق ، ‌گویند كه اهل كتاب این لقب را به عمر دادند .

این مدارک از کتب اهل سنت ثابت می کند که اصولا عمر بن خطاب از عوامل یهودیان و خائنینی بوده که همواره در زمان رسول خدا(ص) سعی داشته به اربابان خود(یهودیان) خدمتی کرده و از این طریق به اسلام ضربه بزند که اینگونه یهود لقب فاروق را برای او به کار برده اند تا به عنوان ستون پنجم خود او را حفظ کنند و به دروغ گفته اند این لقب را پیامبر اسلام(ص) به عمر بن خطاب داده است

----------------------
اسناد:

1)سنن ابن ماجة ، ج1 ، ص 44 ، و البدایة والنهایة ، ج3 ، ص 26 و المستدرك ، حاكم نیشابوری ، ج3 ، ص 112 وتلخیص آن ، تألیف ذهبی در حاشیه همان صفحه ، و تاریخ طبری ، ج2 ، ص 56 ، والكامل ، ابن الاثیر ، ج2 ، ص 57 و فرائد السمطین ، حموینی ، ج 1 ص 248 و الخصائص ، نسائی ، ص 46 با سندی كه تمام روات آن ثقه هستند ، و تذكرة الخواص ، ابن جوزی ، ص 108 و ده‌ها سند دیگر .

2) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج1 ص30 والریاض ج2 ص155/ینابیع الموده لذوی القربی ج3 ص407- درالاسوه وجواهر المطالب فی مناقب الامام علی،الباعونی شافعی ج1 ص33

3) الطبقات الكبرى - محمد بن سعد - ج 3 - ص 270 و تاریخ مدینة دمشق - ابن عساكر - ج 44 - ص 51 و تاریخ الطبری - الطبری - ج 3 - ص 267 و أسد الغابة - ابن الأثیر - ج 4 - ص 57

4) البدایة والنهایة - ابن كثیر - ج 7 - ص 150

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 فروردین 1390    | توسط: علیرضا مدل    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

نماز خواندن عمر و عثمان

ملک العلماء در بدایع الصنایع می گوید: عمر قرائت حمد و سوره را در یکی از دو رکعت اول نماز مغرب ترک کرد. و قضای آن را در رکعت آخر بلند قرائت کرد. و همچنین عثمان در یکی از دو رکعت اول از نماز عشاء قرائت حمد و سوره را ترک کرد و قضای آن را در رکعت آخر بلند قرائت کرد !
و در جای دیگر می نویسد: عثمان قرائت سوره را در هر دو رکعت اول نماز عشاء ترک کرد. و قضای آن را در رکعت سوم و چهارم نماز عشاء بلند قرائت کرد!(۱)

این شیوه نماز خواندن مورد قبول هیچ یک از مذاهب نمی باشد و به طور قطع نوعی بدعت در نماز می باشد. در رابطه با روش صحیح نماز خواندن درکتب شیعه و سنی روایات فراونی وجود دارد. در اینجا به یک روایت از کتب اهل سنت اکتفا می کنیم:عباده پسر صامت نقل كرده است که پیامبر اكرم صلی الله علیه و اله فرمودند: هر کس سوره حمد و بیشتر از آن را نخواند نمازش درست نیست.(۲)

اسناد:
(1) بدایع الصنایع ملک العلماء 1/111 و 172، الغدیر ج 8 / 173
(2) صحیح بخاری 1/302، صحیح مسلم 1/155، صحیح ابوداود 1/131، سنن ترمذی 1/34و 41، سنن بیهقی 2/38 و 61، سنن نسائی 2/137، سنن دارمی 1/283، سنن ابن ماجه 1/276، مسند احمد 5/314، کتاب الام 1/93، المحلی ابن حزم 3/236، المصابیح بغوی 1/57، المدونة الکبری 1/70 و ...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 فروردین 1390    | توسط: علیرضا مدل    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

در نماز عمر سفر به شام؟!

در نماز عمر سفر به شام؟!


نقل است که شبی نماز مغرب به امامت خلیفه دوم عمربن‌خطاب اقامه‌می‌شد ولی وی در طول نماز هیچ کلمه‌ای بر زبان نیاورد.

پس از پایان نماز از او در این باره سؤال‌می‌کنند (و به نقلی می‌گویند: ای امیرالمؤمنین ! آیا در دل خواندی؟)

او در پاسخ از سفر ذهنی اش به شام در هنگامه‌ی نماز سخن‌می‌گوید! پس از آن البته تصمیم‌می‌گیرند که نماز را اعاده‌کنند.(1)

اگر این عمل از پیش نمازی ساده سربزند هرگز بر او اقتدامی‌کنید؟

حال قضاوت چگونه است در مورد کسی که بر مسند جانشینی پیامبر و خلیفه مسلمین تکیه‌زده و این‌گونه عمل‌می‌کند؟

----------------------------------------------------------------

1ـ السنن الکبرى - البیهقی - ج 2 - ص 382

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 فروردین 1390    | توسط: علیرضا مدل    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

اذیت و آزار مسلمانان توسط عمر

ذهبی در تاریخ الإسلام و بسیاری دیگر از بزرگان اهل سنت نوشته‌اند :

عن عبد العزیز بن عبد الله بن عامر بن ربیعة عن أمه لیلى قالت : كان عمر من أشد الناس علینا فی إسلامنا فلما تهیأنا للخروج إلى الحبشة جاءنی عمر وأنا على بعیر نرید أن نتوجه فقال : إلى أین یا أم عبد الله ؟ فقلت : قد آذیتمونا فی دیننا فنذهب فی أرض الله حیث لا نؤذى فی عبادة الله فقال : صحبكم الله ثم ذهب فجاء زوجی عامر بن ربیعة فأخبرته بما رأیت من رقة عمر بن الخطاب فقال : ترجین أن یسلم ؟ قلت : نعم قال : فوالله لا یسلم حتى یسلم حمار الخطاب . یعنی من شدته على المسلمین .

عبد الله بن عامر بن ربیعه از مادرش لیلى نقل مى کند که گفت : عمر از سختگیر ترین مردمان در مورد اسلام آوردن ما بود ( مانع ما مى شد ) ؛ وقتى که خواستیم به حبشه برویم عمر به نزد من آمد در حالیکه من بر شترى بودم و مى خواستم که به راه بیفتم ؛ پس گفت : اى أم عبد الله به کجا مى روى ؟ پاسخ دادم : شما ما را به خاطر دینمان آزار دادید ؛ پس در زمین خدا به جایى مى رویم که به خاطر بندگى خدا آزار نشویم ! پس گفت : خدا همراه شما باشد ؛ پس شوهرم عامر بن ربیعة به نزد من آمد و او را از آنچه که دیده بودم یعنى آرام شدن عمر ، با خبر کردم ؛ پس او به من گفت : آیا امید دارى که اسلام بیاورد ؟ پاسخ دادم : آرى ؛ گفت : قسم به خدا او اسلام نمى آورد تا اینکه الاغ خطاب هم اسلام آورد ( یعنى حتى اگر الاغ هم اسلام بیاورد او اسلام نمى آورد ) از بس که بر مسلمانان سخت گیر بود .

تاریخ الإسلام ، ذهبی ، ج1 ،‌ ص181 و الكامل فی التاریخ ، ج2 ،‌ ص 84 و البدایة والنهایة ، ابن كثیر ، ج 3 ، ص 100 و المستدرك ، الحاكم النیسابوری ، ج 4 ، ص 58 – 59 و السیرة النبویة ، ابن كثیر ، ج 2 ، ص 32 – 33 و سیرة النبی (ص ) ، ابن هشام الحمیری ، ج 1 ، ص 229 و ... .

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 فروردین 1390    | توسط: علیرضا مدل    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

جهل عمر به سنت

ابن المبارک نقل کرد: روزی به عمر رسید که زنی از قریش را مردی از بنی ثقیف در عده اش گرفته پس فرستاد بسوی آنهاو بین آنها جدائی انداخت و آنها را هم عقوبت کرد(شلاق زد) و گفت: هرگز با او ازدواج نکند و صداق را گرفت و در بیت المال قرار داد و این قضاوت در میان مردم شایع شد و بگوش(مولا امیرالمومنین) علی (علیه السلام‏) فرمودند: ... صداق چه کار دارد با بیت المال، آن مرد و زن نمیدانستند که نکاح در عده جایز نیست پس سزاوار است که آن دو را برگرداند بسنت بعضی گفتند: پس شما چه میگوئید درباره آنزن فرمود: صداق و مهریه مال آن زنست بسبب آنچه که آمیزش با اورا حلال دانسته و بین آنها هم جدائی انداخت و شلاقی هم بر آنها نیست و نباید آنها را زد و عقوبت نمود عده اولی را تکمیل کند سپس عده دومی را تکمیل نماید سپس او را خطبه نماید پس‏چون این قضاوت بگوش عمر رسید گفت: ای مردم برگردانید نادانی ها را بسنت.
احکام القرآن جصاص ج 1 ص 504

نوشته شده در تاریخ شنبه 2 بهمن 1389    | توسط: علیرضا مدل    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

نماز خواندن عمر و عثمان

ملک العلماء در بدایع الصنایع می گوید: عمر قرائت حمد و سوره را در یکی از دو رکعت اول نماز مغرب ترک کرد. و قضای آن را در رکعت آخر بلند قرائت کرد. و همچنین عثمان در یکی از دو رکعت اول از نماز عشاء قرائت حمد و سوره را ترک کرد و قضای آن را در رکعت آخر بلند قرائت کرد !
و در جای دیگر می نویسد: عثمان قرائت سوره را در هر دو رکعت اول نماز عشاء ترک کرد. و قضای آن را در رکعت سوم و چهارم نماز عشاء بلند قرائت کرد!(۱)

این شیوه نماز خواندن مورد قبول هیچ یک از مذاهب نمی باشد و به طور قطع نوعی بدعت در نماز می باشد. در رابطه با روش صحیح نماز خواندن درکتب شیعه و سنی روایات فراونی وجود دارد. در اینجا به یک روایت از کتب اهل سنت اکتفا می کنیم:عباده پسر صامت نقل كرده است که پیامبر اكرم صلی الله علیه و اله فرمودند: هر کس سوره حمد و بیشتر از آن را نخواند نمازش درست نیست.(۲)


اسناد:
(1) بدایع الصنایع ملک العلماء 1/111 و 172، الغدیر ج 8 / 173
(2) صحیح بخاری 1/302، صحیح مسلم 1/155، صحیح ابوداود 1/131، سنن ترمذی 1/34و 41، سنن بیهقی 2/38 و 61، سنن نسائی 2/137، سنن دارمی 1/283، سنن ابن ماجه 1/276، مسند احمد 5/314، کتاب الام 1/93، المحلی ابن حزم 3/236، المصابیح بغوی 1/57، المدونة الکبری 1/70 و ...

نوشته شده در تاریخ شنبه 2 بهمن 1389    | توسط: علیرضا مدل    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

نیم خورده سگ وخوك پاك و حلال است(فتوای وهابیت9

اگر تا كنون شنیده بودید كه این دو حیوان نجس و حرام گوشت هستند ولى بشنوید كه رئیس فرقه مالكیها فتوا به پاكى و حلیّت داده است، و مى گوید: سگها و خوكها طاهر وپاك هستند و نیم خورده آنان نیز پاك و مى شود با آن وضو گرفت و آن را نوشید واگر پوزه آنان با غذا تماسّ پیدا كرد آن غذا حرام نیست و دستور به شستن ظرف غذا صرفاً از روى تعبّد است نه دلیل شرعى.

این سخن بر خلاف حكم خدا و نظر تمامى فقها اعمّ از شیعه و سنّى است.

خداوند متعال در سه آیه از قرآن ( 173 بقره، و 3 مائده، و 115 ـ نحل) مردار و خون و گوشت خوك را از خوردنیهاى حرام اعلام فر موده و در سخن رسول خد(ص) خوك در كنار سگ نجس معرّفی شده و ظرفى كه دهان سگ و خوك به آن رسیده باشد باید هفت مرتبه شسته و خاك مالى شود(كتاب الأمّ، للإمام شافعى: 1/19) .

شافعى مى گوید: خوك هیچ ارزشى ندارد و كسى مالكش نمى شود( كتاب الأمّ: 3/12).

محى الدین نووى مى گوید: علما بر نجاست خوك اتّفاق و اجماع دارند و او را بدتر از سگ مى دانند(المجموع: 2/568).

نوشته شده در تاریخ شنبه 2 بهمن 1389    | توسط: علیرضا مدل    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

نارضایتی حضرت زهرا سلام الله علیها توسط خلیفه ی اول و دوم



پیامبر خدا صلی الله علیه و آله می‌فرمود:
فاطمة بضعة منّی، فمن أغضبها أغضبنی؛ (1)
فاطمه پاره تن من است. هر كس او را بیازارد مرا آزرده است.
همچنین فرمود :خدا از خشم فاطمه خشمگین و از خشنودی او خشنود می‌گردد.(2)

ولی در رفتاری كه پس از رحلت پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله با حضرت زهراعلیها السلام شد، حرمت و حقوق ایشان رعایت نگردید و موجب رنجش و خشم شدید حضرت زهرا علیها السلام شد، تا این كه شخصاً به مسجد رفت و از پس پرده، در جمع مهاجرین و انصار، نطق آتشینی ایراد فرمود و خطاب به ابوبكر و عمر عرضه داشت:

شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا از پیامبر نشنیدید كه فرمود: خشنودی فاطمه من و خشم فاطمه خشم من است؛ پس هر كس فاطمه، دختر مرا، دوست بدارد همانا مرا دوست داشته و هر كس او را به خشم آورد مرا خشمگین ساخته است؟هر دو گفتند: آری شنیدیم.

حضرت فرمود: من خدا و فرشتگان او را گواه می‌گیرم كه شما دو تن مرا خشمگین نمودید و مرا خشنود نساختید. وقتی پیامبرصلی الله علیه و آله را ببینم از شما دو نفر شكایت خواهم كرد... به خدا قسم ای ابوبكر، در هر نمازی كه می‌خوانم تو را نفرین خواهم كرد.

پس از این سخنان، ابوبكر به گریه افتاد؟! و به مردم گفت: من به این بیعت نیازی ندارم، استعفای مرا قبول كنید (3)اما او نه تنها استعفای خود را ارج ننهاد كه بر مواضع خود سرسختانه ایستادگی كرد و نه تنها حكومت را رها نكرد و فدك و میراث زهراعلیهاالسلام را پس نداد كه در آخر عُمر، حكومت را در دامان رفیقش عُمَر نهاد و او را نیز هم پیاله ظلم خویش گردانید!


اسناد:


(1) صحیح بخاری، ح 3437؛ مسند احمد، ح 18154 و 18155؛ سنن ترمذی، ح 4936؛ كنزالعمال، ح34222 و... .
(2) اسد الغابة، ج 7، ش 7183، ص 219؛ الاصابة، ج 4، ص 378 مكتبة المثنی بغداد؛ كنزالعمال، ح 34238 و....
(3) الامة و السیاسة، ج 1، ص 31، اعیان الشیعه، ج 1، ص 318.




نوشته شده در تاریخ شنبه 18 دی 1389    | توسط: علیرضا مدل    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

جناب ابوبكر و قتل مسلمانانی كه زكات نپرداختن

اینان كسانى بودند كه چون در منصب جانشینى ابوبكر نسبت به پیغمبر، تردید داشتند، از پرداخت زكات به وى كوتاهى ورزیدند، نه اینكه در اصل وجوب زكات تردید داشتند ؛ به طورى كه محمد حسنین هیكل در كتاب الصدیق ابوبكر! (1) مى نویسد:

محدثین نامى و حافظان اخبار ، روایت كرده اند كه ابوبكر گفت : به خدا قسم ! اگر اینان زكات سالانه اى را كه به پیغمبر مى دادند از من دریغ بدارند، به همین دلیل با آنها جنگ خواهم كرد.

ولى عمر - كه متوجه عواقب سوء این تصمیم بود - گفت : چگونه مى خواهى نبرد كنى با كسانى كه پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: مأ مور شده ام با مردم پیكار كنم تا معتقد شوند كه خدایى جز خداوند یكتا نیست و محمّد نیز فرستاده اوست ، و هر كس اعتراف كرد، مال خونش از طرف من مصون است مگر اینكه حق آن را ادا نكرده باشد و حساب آنها نیز با خداست ؟!

ولى ابوبكر سخن عمر را به هیچ گرفت و بلا درنگ گفت : به خدا قسم با كسى كه میان نماز و زكات فرق مى گذارد، جنگ خواهم كرد؛ زیرا زكات حق مال است و پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: مگر حق آن را ادا نكرده باشد. (2)

بخاری در صحیحش در كتاب استتابة المرتدین، باب قتل من أبی قبول الفرائض... و مسلم در صحیحش، كتاب الایمان، باب الامر بقتال الناس، از ابوهریره نقل می‌كند كه گفت:
وقتی پیامبر از دنیا رفت و ابوبكر به خلافت رسید و هر كه از عرب می‌خواست كافر و مرتد شد، عمر گفت: ای ابوبكر! چگونه مردم را به كشتن می‌دهی درحالی كه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است: من مأموریت یافتم كه با مردم بجنگم تا وقتی كه بگویند: لا اله الا الله پس هر كه لا اله الا الله بگوید، مالش و جانش را از من در امان نگهداشته است مگر حقی در این میان ضایع شود و حسابش با خدا است؟ ابوبكر گفت: به خدا قسم، بدون محابا هر كس را كه بین نماز وزكات فرق بگذارد می‌كشم زیرا زكات حق مال است. به خدا سوگند اگر زكاتی را كه در زمان پیامبر پرداخت می‌كردند، ولو به مقدار كم به من ندهند، با آنها كارزار خواهم كرد. عمر گفت: به خدا قسم به نظرم رسید كه خداوند سینه ابوبكر را برای جنگیدن گشوده است و فهمیدم كه حق با او است.


اسناد:

(1) راجع الفصل الخامس أو ص 104 من كتاب الصدیق للاستاذ الكبیر المتتبع هیكل
(2) صحیح مسلم ك الایمان ب 8 ج 1 / 51
(3) بخاری: كتاب استتابة المرتدین، ج 8، ص 50، ج 9، ص 19



نوشته شده در تاریخ شنبه 18 دی 1389    | توسط: علیرضا مدل    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

مناظره حضرت علی علیه السلام و جناب ابوبکر با عالم یهودی

خدا كجاست؟

مناظره حضرت علی(ع) و ابوبكر با عالم یهودی





در زمان خلافت ابوبكر، روزی یكی ازدانشمندان یهودی پیش او آمد و پرسید: تو خلیفه پیامبر اسلام هستی؟
ابوبكر گفت: آری.
دانشمند: ما در تورات خوانده‌ایم كه جانشینان پیامبران، از تمام پیروان او داناتر هستند، ممكن است شما بفرمائید كه خداوند در آسمان است یا در زمین؟
ـ : خدا در آسمان است بر عرش.


دانشمند: بنابراین، زمین ازخدا خالی است ،و خداوند در یكجا هست ،و در یكجا نیست؟
- این حرف افراد بی دین است «آدم دین‌دار اینطور حرف نمی‌زند» دور شو، وگرنه ترا خواهم كشت.
مرد یهودی با شگفتی از جای برخاست و در حالی كه اسلام را مسخره می‌كرد از پیش ابوبكر بازگشت. بین راه با حضرت علی ـ علیه‌السّلام ـ برخورد كرد، امام به او فرمود: من فهمیدم كه تو از ابوبكر چه پرسیدی و او به تو چه پاسخی داد، ولی بدان كه ما معتقدیم كه خداوند مكان را بوجود آورده و بنابراین نمی‌تواند مكان داشته باشد، و برتر از آن است كه مكانی او را در خود جا دهد، ولی با این وصف، خدا همه جا هست بدون اینكه با چیزی تماس پیدا كند، یا در كنار چیزی واقع شود، از نظر علمی، به تمام مكانها احاطه دارد، و هیچیك از موجودات از تدبیر او خالی نیست.
اگر از كتاب‌های خودتان مطلبی را نقل كنم كه به درستی آنچه گفتم گواهی دهد، مسلمان می‌شوی؟
دانشمند: آری.
امام: در یكی از كتابهای مذهبی شما این مطلب نیست كه: موسی بن عمران روزی نشسته بود كه ناگاه فرشته‌ای از طرف مشرق آمد، موسی از او پرسید: ازكجا آمدی؟
فرشته: از پیش خدا.
فرشته دیگری از غرب آمد، موسی پرسید تو از كجا آمدی؟
گفت: از پیش خدا.
فرشته دیگری آمد، موسی پرسید: تو از كجا آمدی؟
پاسخ داد: از زمین هفتم و از پیش خدا.
موسی با دیدن این منظره با شگفتی گفت: پاك و منزّه است آن خدائی كه هیچ جا از او خالی نیست، و بجائی نزدیكتر از جای دیگر نمی‌باشد.
پس از نقل این داستان، دانشمند یهودی گفت:
گواهی می‌دهم كه آنچه گفتی كاملاًً صحیح است، و تو به جانشینی پیامبرت سزاوارتری

نوشته شده در تاریخ شنبه 18 دی 1389    | توسط: علیرضا مدل    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

مناظره مولا امیرالمومنین و ابوبکر با مرد یهودی

علم و قدرت خدا

مناظره حضرت علی(ع) و ابوبكر با یهودی


انس بن مالك گوید: پس از درگذشت پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ یك نفر یهودی، برای تحقیق درباره اسلام به مدینه آمد، و از مردم خواست كه او را به كسی‌كه بتواند از عهده پاسخ سؤال‌های او برآید راهنمائی كنند.
مردم، ابوبكر را به او معرفی كردند.
آن مرد پیش ابوبكر آمد و گفت پرسش‌هائی دارم كه جز پیامبر و یا وصی او نمی‌داند؟
ابوبكر: هر چه می‌خواهی بپرس.
آن چیست كه خدا ندارد؟
آن چیست كه نزد خدا نیست؟
و آن چیست كه خدا نمی‌داند؟
ابوبكر عصبانی شد و به وی گفت: این سؤال‌های مردم بی دین است، و تصمیم كشتن او را گرفت، سایر مسلمانان حاضر هم كیفر آن مرد را كشتن می‌دانستند.
ابن عباس كه آنجا حاضر بود، گفت: درباره این مرد، بی انصافی كردید.
ابوبكر: نشنیدی كه الآن چه گفت؟
ابن عباس: اگر می‌توانید جوابش را بدهید، وگرنه او را ببرید پیش امام علی كه تا به او پاسخ ‌دهد، چون من از پیامبر شنیده‌ام كه به علی بن ابیطالب می‌فرمود: «خدایا دلش را هدایت كن، و زبانش را استوار بدار»
ابوبكر گفت: یا ابا الحسن این یهودی از من مانند زنادقه و بی‌دین‌ها سؤال می‌كند.
علی ـ علیه‌السّلام ـ رو به یهودی كرد و فرمود: چه می‌گویی؟
گفت: من سؤال‌هائی دارم كه جز پیامبر یا وصی او، پاسخش را نمی‌داند.
امام علی(ع): مسائل خود را مطرح كن
یهودی همان مسائل را تكرار كرد.


امام علی(ع): اما آنچه خدا نمی‌داند، همان چیزی است كه شما یهودی‌ها می‌گوئید عزیز پسرخدا است، خدا نمی‌داند كه فرزند دارد.
و اما آنچه نزد خدا نیست، ستم به بندگان است كه نزد او نیست و اما آنچه خدا ندارد، همتا است ، كه او بی‌همتا است.
یهودی با شنیدن این سخن، شهادتین را بر زبان جاری كرد ومسلمان شد و ابوبكر و حاضرین امیرالمؤمنین علی ـ علیه‌السّلام ـ را كاشف الكرب (بر طرف كننده اندوه) لقب دادند.

نوشته شده در تاریخ شنبه 18 دی 1389    | توسط: علیرضا مدل    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

مناظره مولا علی با اسقف نجران

<<انس بن مالك>> گوید: اسقف نجران[1]وارد مدینه شد و به حضور عمر آمد تا جزیه[2] خود را بپردازد. عمر بن خطاب او را به اسلام دعوت كرد. اسقف گفت: « ای عمر! شما مسلمانان معتقدید: أنَّ اللهِ «جَنَّهٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ»[3] (برای خدا بهشتی است كه عرض آن آسمانها و زمین را فرا می‌گیرد) به من بگو در این صورت آتش دوزخ و جهنم كجاست؟
عمر از جواب دادن عاجز ماند. سپس به ناچار طبق معمول به علی ـ علیه السلام ـ كه در آنجا بود گفت: «یا علی! جواب این اسقف را بده.»
علی ـ علیه السلام ـ به اسقف فرمود: «وقتی كه شب می‌آید، روز در كجاست؟»
اسقف، متوجه جواب شد. و بار دیگر به عمر رو كرد و پرسید: «مرا از زمینی خبر بده كه آفتاب فقط ساعتی بر آن تابید و پیش از آن ساعت و بعد از آن اصلا آفتاب بر آن نتابیده است؟»
عمر گفت: «از علی ـ علیه السلام ـ بپرس».










علی ـ علیه السلام ـ فرمود: «آن زمین، زمین دریای نیل است كه وقتی حضرت موسی ـ علیه السلام ـ و پیروانش، از آن گذشتند، از آب خالی شد و آفتاب بر آن تابید و پس از خروج موسی و پیروانش، آب دریا، مجدداً به آن نقطه بازگشت.»
اسقف گفت: «آفرین! درست گفتی! مرا به چیزی خبر ده كه اهل دنیا هر چه از آن بر می‌دارند، نه كم می‌شود و نه زیاد.»
حضرت فرمود: «آن چیز، قرآن و علوم مختلف است.»
اسقف گفت: «مرا از اول خونی كه در زمین ریخت، خبر ده».
حضرت فرمود: «شما می‌گوئید خون هابیل بود كه توسط برادرش قابیل بر زمین ریخته شد ولی ما می‌گوئیم كه اول خونی كه بر زمین ریخت، خون حیض و نفاس حضرت حوّا بوده است».
اسقف گفت: «یك مسئله دیگر باقیمانده است و آن اینكه: بگو ببینم خدا در كجاست؟» عمر بن خطاب تا این سؤال را از اسقف شنید، در غضب شد. علی ـ علیه السلام ـ به عمر فرمود: «غضب نكن، من جوابش را می‌دهم. اگر غضب كنی، اسقف گمان می‌كند كه ما، در برابر پرسش‌های او وامانده‌ایم.» سپس به اسقف رو كرد و فرمود: «ما روزی نزد رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ بودیم. فرشته‌ای نزد رسول خدا آمد، حضرت به فرشته فرمود: «از كجا فرستاده شده‌ای؟» گفت: «از فوق هفت آسمان از نزد پروردگارم.» سپس فرشته دیگری نزد رسول خدا آمد. حضرت به او فرمود : «از كجا به سوی ما اقبال كرده‌ای؟» عرض كرد: «از محل غروب آفتاب از نزد پروردگارم.» خداوند در هر مكان و زمانی كه تصور كنی هست. او جهت خاصی ندارد. «وَسِعَ كُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ» «لَیْسَ كَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ»[4]
«لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّهٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ»[5]قدرت او آسمان و زمین را گرفته، او همتایی ندارد و شنوا و بینا است، و ذرّه‌ای از آسمان و زمین بر او پوشیده نیست.
اسقف كه علی ـ علیه السلام ـ را منبع علم و كمال یافته بود، به حقّانیت دین اسلام پی برد و به دست مبارك علی ـ علیه السلام ـ مسلمان شد.



[1] . اسقف به معنایی پیشوا و رهبر متشخّص مسیحی است و نجران نام محلی است در حدود یمن و آنجا مركز روحانیون مسیحی بوده و داستان «اخدود» كه در قرآن امده مربوط به همین شهر است .
[2] . جزیه، مالیاتی است كه غیر مسلمانان به حاكم اسلامی، می‌پردازند تا در مقابل، جان و مال و ناموسشان محفوظ بماند.
[3] . سوره آل عمران. آیه 133.
[4] . سوره شوری.آیه 11.
[5] . سوره سباء.آیه 3.

نوشته شده در تاریخ شنبه 18 دی 1389    | توسط: علیرضا مدل    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

جهل وحماقت عمر در ارث بردن دایى از خواهرزاده

سعید بن منصور در سنن خود روایت مى كند كه مردى خواهرى داشت كه در زمان جاهلیت به اسارت رفته بود، سپس او را پیدا كرد و دید كه داراى پسرى است ، ولى معلوم نیست پدر این پسر كیست . برادر، خواهر را خرید و آزاد كرد. پسر خواهر ثروتى به چنگ آورد و سپس مُرد. نزد عبداللّه بن مسعود آمدند و حكم مسئله را پرسیدند.

ابن مسعود به برادر زن گفت : نزد عمر برو و مسئله را از او بپرس ، سپس ‍ برگرد و به من بگو كه او در پاسخ چه گفته است .
برادر آمد و جریان را به اطلاع عمر رسانید. عمر گفت : من تو را جزء خویشان نزدیك خواهر زاده ات نمى بینم ، و از او سهمى نمى برى ، به همین جهت چیزى از آن مال را به او نداد.

آن مرد، برگشت وموضوع را به ابن مسعود اطلاع داد.ابن مسعود برخاست و به اتفاق آن مرد نزد عمر آمد، و پرسید درباره این مرد چگونه فتوا داده اى ؟
عمر گفت : او را نه از خویشان متوفّا مى دانم و نه صاحب سهم ، به همین علت وجهى براى ارث بردن به نظر نرسید. اى عبداللّه تو چه نظر دارى ؟
عبداللّه گفت : به نظر من او خویش متوفّا است ؛ زیرا دایى او و ولى نعمت اوست ؛ چون او را آزاد كرده است . به نظر من باید به او ارث برسد.
عمر نیز حكم اول خود را باطل كرد و به وى ارث داد !!

(سنداز:الفقه على المذاهب الخمسة ص 554.)

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 آبان 1389    | توسط: علیرضا مدل    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

به اعتراف اهل سنت عمر موجودی شهوتران بوده

عمر راجع به ازدواج اعتراف جالبی دارند كه نشانه شهوت گرائى و قوت شهوانى او است که به اعتراف خویش از قوه عاقله وی خارج است.

(این نكته قابل توجه است :كسى كه نمیتواند از یك شهوت یك شبه بگذرد چگونه میتواند از شهوت ریاست چشم پوشى كند.)

چنانچه محمد بن سیرین به این مطلب اشاره میکند و مى‏گوید: عمر بن خطاب گفت:

«از كارهاى جاهلیت هیچ چیز در من نمانده جز این كه هیچ نمى‏اندیشم با كه ازدواج مى‏كنم و كه به ازدواجم در مى‏آید!»(1)

به علت همین شهوت گرائى بود كه عمر به گناهانى در غلتید كه در تاریخ ثبت است.

مثلا این كه براى همبسترى نزد كنیزش مى‏رود. كنیز مى‏گوید كه در عادت زنانه است! عمر بى‏توجه به تذكر كنیز با او در مى‏آویزد و متوجه مى‏شود در عادت زنانه است و...(2)

موردی دیگر:

شب رمضان-قبل از اینكه همبسترى در ماه رمضان حلال باشد - عنان به خواهش شهوت سپرد و با همسرش همبسترى كرد. فردا به حضور پیامبر (ص) رسیده گفت: از خدا و از تو پوزش مى‏طلبم. چون هواى نفسم مرا بفریفت تا با همسرم همبسترى كردم. آیا راه خلاصى هست؟ فرمود: عمر! سزاوار نبود چنان كارى بكنى! و این آیه فرود آمد كه «خدا دانا است كه شما به خودتان خیانت مى‏كردید، پس‏ توبه‏تان را پذیرفت و از شما درگذشت. اكنون با زنانتان همبسترى كنید ...»(3)

موردی دیگر:

ابن سعد در «طبقات الكبرى» از قول على بن زید این روایت را ثبت كرده است: «عاتكه دختر زید همسر عبد اللّه بن ابى بكر بود. عبد اللّه پیش از همسرش در گذشت. قبلا با همسرش شرط كرده بود كه پس از مرگش به همسرى دیگرى در نیاید. عاتكه بنا به شرطى كه با همسر مرحومش كرده بود از ازدواج با دیگرى امتناع مى‏ورزید و مردانى خواستگارش شدند و نپذیرفت. عمر به ولى آن زن گفت:

برایش اسم مرا ببر و خواستگاریش كن. حاضر به همسرى عمر هم نشد. عمر گفت: او را براى من عقد كن. او را برایش عقد كرد. عمر به خانه عاتكه رفت.

عاتكه امتناع كرد و با عمر گلاویز شد. عمر به زور با او همبستر شد. وقتى برخاست از آن زن اظهار انزجار كرد و از خانه‏اش بیرون رفت و دیگر باز نیامد. عاتكه خدمتكارش را نزد او فرستاد كه بیا خود را براى همبسترى تو آماده خواهم ساخت.»(4)

(1)ابن سعد در طبقات الكبرى 3/ 208 ثبت كرده و چنانكه در كنز العمال 8/ 297 آمده عبد الرزاق روایت نموده است.

(2)المحلى، ابن حزم 2/ 188- سنن بیهقى 1/ 316- كنز العمال 8/ 305- بنقل از ابن ماجه، و عبارت از وى است.

(3)بقره 183- تفسیر طبرى 2/ 96- تفسیر ابن كثیر 1/ 220- تفسیر قرطبى 2/ 294- و...

(4) طبقات ابن سعد- كنز العمال 7/ 100- منتخب كنز العمال در حاشیه مسند احمد حنبل 5/ 279




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 آبان 1389    | توسط: علیرضا مدل    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^